تبليغاتX
انتظار

انتظار



نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:53 توسط یه عاشق |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:48 توسط یه عاشق |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:44 توسط یه عاشق |

دلم تنگ است ...

دلم چون برگهای پاییزی پر از درد است ...

صدای خش خش برگها به همراه تپیدن های قلبم می شود آغاز ....

و من تنهاتر از تنها به مرگ برگهای سبز می گریم ...

.... ولی تک برگ زردی هم برای مرگ من کافیست ....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:37 توسط یه عاشق |

تو می آیی یقین دارم که می آیی ...

 

 تو می آیی . یقین دارم که می آیی ... زمانی که مرا در بستر سرد میان خاک بگذارند

           تو می آیی . یقین دارم که می آیی ... پشیمان هم ،،، دو دستت التماس آمیز می آید به سوی

           من ولی پر می شود از هیچ . دستی دست گرمت را نمی گیرد ... صدایت در گلو بشکسته و

           آلوده با گریه به فریادی مرا با نام میخواند و می گوید که : اینک من سرم بشکن ، دلم را

           زیر پا له کن ولی برگرد . همه فریاد خشمت را به جرم بی وفاییها ، دورنگیها ، جداییها به

           روی صورتم بشکن . مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم ....

 ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره مهتاب مانندت نمی ماند ، لبانی گرم با شوری جنون

           انگیز نامت را نمیخواند ، دگر این سینه پر مهر آن سد سکند نیست که سر بر روی آن بگذاری

           و درد درون گویی ... دو دست کوچکش با پنجه های گرم و لغزنده میان زلف های نرم تو بازی

           نمی گیرد ، پریشانش نمیسازد ، هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد ... زن کوچک چه

           خاموشست ... تو می آیی زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد . هراسان ، هرکجا

           هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید . مبادا بر نگاه دیگری افتد ...

 و تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جستجو باشد ، سراب آرزو باشد و لبهایت لبان گرم

           و تبدارت کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد . محالست اینکه بتوانی بر آن چشمان خوابیده

           دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی . نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی ، به لبهایم کلام شوق

           بنشانی . محالست اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی ، برنجانی

           محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی ... تو می آیی یقین دارم که می آیی ...

 ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده بر خاکست دگر با شوق ، روی شانه هایت

           سر نمی آرد ، به دیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد ، جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و

           در آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدیهای آن زیبا لباس آخرینش

           نرم میلغزد ... جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو ... تو می آیی ولی افسوس آن گرما به جانم

           در نمیگیرد به جسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد ، اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم

           ریزی دگر مستی نمی بخشد ...

 بیا ای آنکه نبض هستیم در دستهایت بود ، دل دیوانه ام افتاده لرزان پیش پایت بود ... بیا

           ای انکه رگهای تنم با خون گرم خود تماما معبری بودند تا عشق تو را همچون گل سرخی به گلدان

           دل پاکیزه و گرمم برویانند ....  بیا تا آخرین دم هم  قدمهای تو بالای سرم باشد ، نگاهت غرق در

           اشک پشیمانی به روی پیکرم باشد ... دلت را جا گذاری شاید آنجا تا که سنگ بسترم باشد ....

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:19 توسط یه عاشق |

سلام

ببخشید یه چند وقتی نتونستم این وبلاگ را به روزش کنم

اما بعد این مدت تصمیم گرفتم یه چیزایی بنویسم

امید وارم راضی باشید

راستی اگه سوال فنی از کامپیوتر و اینترنت داشتید در خدمت تون هستم

فعلا.................

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 22:2 توسط یه عاشق |

JavaScript Codes