تبليغاتX
انتظار

انتظار



اگر آمد به جانم هرسه یکبار

اسیری و غریبی و غم یار

اسیری و غریبی پاره دارد

غم یار و غم یار و غم یار

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:15 توسط یه عاشق |

 

انگار تا هکیشه باید

در پی چشمان تو ستاره های جاده را سوا کنم

و چه طولانی است

این شبهای بی ستارهءجادویی

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:13 توسط یه عاشق |

رشته محبت را پاره می کنم شاید گره خورد و به تو نزدیک تر شوم
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:4 توسط یه عاشق |

رفتم ورفتم كه ديگر رو برويت نكنم سجده سوي قبله بسويت نكنم گر دسته گلي شوي بر زمين افتي صدبار بردارم واندازم بويت نكنم
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:3 توسط یه عاشق |

روزي كه دلت پيش من بود گرو                 دستم سخت بگرفتي كه نرو

حالا كه دلت دست ديگريست اسير            كفش كج من راست كردي كه برو
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:0 توسط یه عاشق |

نه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم

دگر پيمان عشق جاوداني

با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي بندم

شما كاينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت

ز قلب آسمان جهل و ناداني

به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت

تگرگ ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد

شما ،‌كاندر چمن زار بدون آب اين دوران توفاني

بفرمان خدايان طلا ،‌ تخم فساد و يأس مي كاريد ؟

شما ، رقاصه هاي بي سر و بي پا

كه با ساز هوس پرداز و افسونساز بيگانه

چنين سرمست و بي قيد و سراپا زيور و نعمت

به بام كلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت

سحر تا شام مي رقصيد

قسم : بر آتش عصيان ايماني

كه سوزانده است تخم يأس را در عمق قلب آرزومندم

كه من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي پست هر جايي نمي خندم

پاي مي كوبيد و مي رقصيد

ليكن من ... به چشم خويش مي بينم كه مي لرزيد

مي بينم كه مي لرزيد و مي ترسيد

از فرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم

كه در عمق سكوت اين شب پر اضطراب و ساكت و فاني

خبر ها دارد از فرداي شورانگيز انساني

و من ... هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي

كنون خاموش ،‌در بندم

ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فكر انساني نمیخندم

مث شعرايه كتابه مدرسه                    همه حرفاتو از بر مي دونم

قصه هايي كه مي خواي بگي به من           روزي صد بار تو كتابا ميخونم

وقتي پاي عاشقي ميون بياد                 هميشه صحبتا غصه و غمه

كوچولويه خوش زبون به من بگو                     چرا همه حرفات مثه همه

تو ميگي بدونه من دنيا واست زندوني تنگه

من ميگم بگو عزيزم تو دروغاتم قشنگه

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:53 توسط یه عاشق |

یادت میاد گفتم بهت اگه نمیشی مرحمم تورو خدا زخمم نشو که تیکه پارست بدنم تو عین نا باوریام تو هم شدی یه زخم نو نمی خوام مث تو بشم از جلوی چشمام برو
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 21:4 توسط یه عاشق |

قربون برم خدارو دنياچقدركوچيكه

مرزديروز وامروز قد يه موباريكه

چه خنده داره حال دلم برات مي سوزه

برگشتي كه چي بشه فكركردي كه ديروزه

**********************************

پر ناز و هوس بالی , ای چهر و بدن عالی

روزی رسد بینی , آن روز که پامالی

ای مه روی هفت پشت وجاهت

در مکتب عشق اگر این بود جوابت

لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

ای شناگر قابل , تو آب نمیدیدی

بازیچه شب گردان , مهتاب نمیدیدی

ای روییده به تعبیر خیانت

تفسیر تو این بود اگر از اصل نجابت

لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

اینک تو و این مرداب , اینک تو و این مهتاب

بیداری اگر اینست , رفتیم دگر در خواب

ای کرم بدن شب تاب

به به چه قشنگی تو در این نقش ذلالت

لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

رفتیم و از این رفتن , بسیار تو را بخشید

حال آزادی و قلبت , بر رفتنم خندید

آن تازه رس نوبر گر حال مرا پرسید

گو , کفر خدا گفتم و راضی به تقاصت

لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

پر ناز و هوس بالی , ای چهر و بدن عالی

روزی رسد و بینی , آن روز که پامالی

ای عشق تو پوشالی

اینک تو و جولانگه مستان شرابت

لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

ای عاشق پوشالی , گفتم که گلی , افسوس ..

پا تا به سرت خاری , ای بی خبر و مدهوش

این مستی پیروزی , چند است و نه مادام

سقای هزار تشنه بدنام

سیراب شدند جملگی از آب سرابت

لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

در آیینه ای بنگر , عالم پرستی بینی

حاشا مکن این باور , این دست تو نیست .. اینی

این است ترازوی عدالت

تو پادشه مکر و رضالت

ارزانی آن تازه رس خوش قد و قامت

تو پیشکش و قصه ما هم به سلامت

ای زاده هفت پشت اصالت

تفسیر تو این بود اگر از اصل نجابت

لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

پایان سخن بشنو , این غائله شد از نو

در این مکتب عاشق اگر این بود همه صبر و قراری

گر حوصله این بود و چنین پا به فراری

این گونه اگر , گربه صفت بودی و قادر به فراغت

لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 21:2 توسط یه عاشق |

يك بار بهت گفتم دوست دارم، هزار بار گفتم خدايا غلط کردم
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 20:57 توسط یه عاشق |

به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام بی خيال تو و ابروی کمانت شده ام عشق تو بر دل من بار گرانيست و من بی تحمل شده از بار گرانت شده ام آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدی مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام دو سه روزيست که رفتی و دلم آزاد است آری آزاده ترين مرد جهانت شده ام اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد حرف آخر...برو خسته از ناز فراوانت شده ام
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 20:57 توسط یه عاشق |

قصه شيرين مهرورزان زمان های کهن هرگز از خويش نگفتند سخن که در آنجا که" تو" يی بر نيايد دگر آواز از "من"! ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد هر چه ميل دل دوست، بپذيريم به جان، هر چه جز ميل دل او ، بسپاريم به باد
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 13:59 توسط یه عاشق |

 

چرا از مرگ مي ترسيد ؟

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است

مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .
نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان
، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .
همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ
فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني
نيست
در اين دوران كه هرجا " هركه را زر در
ترازو ،
زور در بازوست " جهان را دست اين نامردم صد
رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 19:11 توسط یه عاشق |

 

كــوچـــه

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        " از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌" حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ..."

باز گفتم كه : " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! "

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 17:53 توسط یه عاشق |

چرا ما سعی میکنیم دنیای کوچیک خودمونوخلق کنیم تا به این خیال باطل برسیم که از هر جهت اختیار کل هستیمونو داریم، در صورتی که اطمینان صد در صد داریم که همچو چیزی نیستیم. چرا همش دم از این می زنیم که اسطقس ما فردیته، و اون وقت عملا در هر جنبه ای از زندگیمون خودمونو کوچیک می کنیم که همرنگ جماعت شیم؟

چرا بچه ها جن پری رو قبول دارند، ولی بزرگا ندارن؟ و چرا سر چیزایی که قبول نداریم کلاافه میشیم، در صورتی که راستشو بخوای اختلاف نظرهای ماست که زندگی رو جالب می کنه. مگه نه اینکه نصف دنیا واروونه س، پس اصلغا دلیلی نداره که همه مخا سر همه چی با هم توافق داشته باشیم

و چرا به عنوان بنی نوع احساس می کنیم که به طرف هم کشیده میشیم ، ولی مرتب دور عمیق ترین احساسات و باور هامون حصارهای دفاعی میکشیم تا هیچوقت نتونیم واقعا به  کسی نزدیک بشیم؟

شاید این سردر گمی برای اینه که زندگی همیشه اونجوری که نشون میده نیست

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 17:49 توسط یه عاشق |

به ما انگشت داده مامان ميگه،«باچنگال غذابخور.»
خدا به ما صدا داده
مامان ميگه،«جيغ نزن.»
مامان ميگه،«كلم بخور،حبوبات و هويج بخور.»
ولي خدا به ما هوس بستني شيره اي داده.
خدا به ما انگشت داده
مامان ميگه،«دستمال بردار.»
خدا به ما آب گل آلود داده
مامان ميگه،«شالاپ شولوپ نكن.»
مامان ميگه،«ساكت باش،خوابه بابات.»
اما خدا به ما درسطل آشغال داده كه ميشه باهاش شترق صدا داد.
خدا به ما انگشت داده
مامان ميگه،«بايد دستكش هات رو دست كني.»
خدا به ما بارون داده
مامان ميگه،«مبادا خيس بشي.»
مامان ميخواد كه ما مراقب باشيم وزياد نزديك نشيم
به اون سگ هاي قشنگ غريبه اي كه خدا بهمون داده نوازششون كنيم.
خدا به ما انگشت داده
مامان ميگه،«برو دستت رو بشور.»
ولي آخه خدا به ما جعبه هاي پر اززغال .تن هاي سياه شدهْ قشنگ
داده،چه جور!
من چندان باهوش نيستم،ولي يه چيز رو مطمئتم بخدا

يا مامان داره اشتباه مي كنه،يا اگه نه،خدا.

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 17:43 توسط یه عاشق |

دشت

در نوازش هاي باد ،
در گل لبخند دهقانان شاد ،
درسرود نرم رود ،
خون گرم زندگي جوشيده بود .
نوشخند مهر آب ،
آبشار آفتاب ،
در صفاي دشت من كوشيده بود .
شبنم آن دشت ، ازپاكيزگي ،
گوييا خورشيد را نوشيده بود !
روزگاران گشت و .... گشت :
داغ بر دل دارم از اين سرگذشت ،
داغ بر دل دارم از مردان دشت .
ياد باد آن خوش نوا آواز دهقانان شاد
ياد باد آن دلنشين آهنگ رود
ياد باد آن مهرباني هاي باد
" ياد باد آن روزگاران ياد باد "
دشت با اندوه تلخ خويش تنها مانده است
زان همه سرسبزي و شور و نشاط
سنگلاخي سرد بر جا مانده است !
آسمان از ابر غم پوشيده است ،
چشمه سار لاله ها خوشيده است ،
جاي گندم هاي سبز ،
جاي دهقانان شاد ،
خارهاي جانگزا جوشيده است !
بانگ بر مي دارم از دل :
- " خون چكيد از شاخ گل ، باغ و بهاران
را چه شد ؟
دوستي كي آخر آمد ، دوستداران را چه شد
؟‌"
سرد و سنگين ، كوه مي گويد جواب :
- خاك ، خون نوشيده است !
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:48 توسط یه عاشق |

 

زمستان

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت،
                      سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد، پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است.
وگر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ـ
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك؛
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت!
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
ـ« مسيحاي جوانمرد من!
                    اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...؟
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!
منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بي‌رنگ بي‌رنگم
بيا، بگشاي در، بگشاي! دلتنگم
حريفا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت، پشت در
   چون موج مي‌لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحرشد، بامداد آمد!
فريبت مي‌دهد،
              بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است،
              اين يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه‌توي مرگ‌اندود پنهان است!
حريفا! رو چراغ باده را بفروز،
              شب با روز يكسان است
سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلت‌هاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است .....

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:47 توسط یه عاشق |

فقر

اي بينوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست !
در گوشه اي بمير! كه اين راه ، راه توست
اين گونه گداخته ، جز داغ ننگ نيست
وين رخت پاره ، دشمن حال تباه توست
در كوچه هاي يخ زده ، بيمار و دربدر
جان مي دهي و مرگ تو تنها پناه توست
باور مكن كه در دل شان مي كند اثر
اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه توست
اينجا لباس فاخر و پول كلان بيار
تا بنگري كه چشم همه عذرخواه توست
در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا
اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه توست

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:47 توسط یه عاشق |

 

 

ازدواج  در ضرب‌المثل‌های جهان

 

١-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلمانی)

٢ - مردی كه به خاطر " پول " زن می گيرد، به نوكری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )

۳- لياقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چينی )

۴- زنی سعادتمند است كه مطيع " شوهر"  باشد. ( ضرب المثل يونانی )

٥- زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. ( ضرب المثل انگليسی )

٦- زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگليسی )

٧- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. ( ضرب المثل آلمانی )

٨ - داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بی لياقت . ( ضرب المثل لهستانی )

٩- دختر عاقل ، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. ( ضرب المثل ايتاليايی)

١٠ -داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل فرانسوی )

١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. ( ضرب المثل ايتاليايی )

١٢- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن . ( ضرب المثل آذربايجانی )

١٣- برا ی يافتن زن می ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كنی . ( ضرب المثل چينی )

١٤- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن . ( ضرب المثل چينی )

١٥- اگر خواستی اختيار شوهرت را در دست بگيری اختيار شكمش را در دست بگير. ( ضرب المثل اسپانيايی)

١٦- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل تركی )

١٧- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)

١٨- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسيار بد. ( ضرب المثل اسپانيايی )

١٩- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتری است . ( ضرب المثل فرانسوی )

٢٠- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيمانی است . ( سقراط )

٢١- ازدواج مثل اجرای يك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. ( بورنز )

٢٢- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گيرد، برای پول هم از بين می رود. ( رولاند )

٢٣- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است . ( ناپلئون )

٢٤- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است . ( محمد حجازی)

٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست ، ولی می توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم . ( خانم پرل باك )

٢٦- با زنی ازدواج كنيد كه اگر " مرد " بود ، بهترين دوست شما می شد . ( بردون)

٢٧- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانيد . ( سونی اسمارت)

٢٨- برای يك زندگی سعادتمندانه ، مرد بايد " كر " باشد و  زن " لال " . ( سروانتس )

٢٩- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می خواهد. ( كريستين )

٣٠- تا يك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتی های يكديگر را نمی بينند. ( اسمايلز )

٣١- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذاريد. ( فرانكلين )

٣٢- خانه بدون زن ، گورستان است . ( بالزاك )

٣٣- تنها علاج عشق ، ازدواج است . ( آرت بوخوالد)

٣٤- ازدواج پيوندی است كه از درختی به درخت ديگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو " زنده " می شوند و اگر " بد " شد هر دو می ميرند. ( سعيد نفيسی )

٣۵- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايی، سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال تحمل! ( تن )

٣٦- شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن . ( سيريوس)

٣٧- عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاك )

٣٨- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هيچ نظريه ای نيستم . ( لرد لوچستر)

٣٩- مردانی كه می كوشند زن ها را درك كنند ، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج كنند. ( بن بيكر)

٤٠- با ازدواج ، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آينده اش . ( سينكالويس)

٤١- خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آيد . ( پاستور )

٤٢- ازدواج كنيد، به هر وسيله ای كه می توانيد. زيرا اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگی می شويد. ( سقراط)

٤٣- قبل از رفتن به جنگ يكی دو بار و پيش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن . ( يكی از دانشمندان لهستانی )

٤٤- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. ( كارول بيكر)

٤٥- من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، برای او عزيزتر باشم . ( آگاتا كريستی)

٤٦- هر چه متأهلان بيشتر شوند ، جنايت ها كمتر خواهد شد. ( ولتر)

٤٧- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش می داند . ( جانسون )

٤٨- زن ترجيح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد ، اما نمی تواند مردی را كه شنونده خوبی نيست ، تحمل كند. ( كينهابارد)

٤٩- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا می كنند. ( شاو)

٥٠- وقتی برای عروسی ات خيلی هزينه كنی ، مهمان هايت را يك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری ناراحت ! ( روزنامه نگار ايرلندی )

٥١ هيچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. ( ضرب المثل اسكاتلندی)

٥٢ با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن . ( ضرب المثل آلمانی )

٥٣ تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر كنی . ( شارل بودلر )

٥٤ دوام ازدواج يك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا . ( ضرب المثل اسكاتلندی )

٥٥ –  ازدواج پديده ای است برای تكامل مرد. ( مثل سانسكريت )

٥٦ زناشويی غصه های خيالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل می كند . (ضرب المثل آلمانی )

٥٧ ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنيا اعتبار دارد. ( مارك تواين )

٥٨ ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شيرينی و بی مزگی . (ولتر

٥٩ تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره آن اظهار نظر كنی. ( شارل بودلر )

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:36 توسط یه عاشق |

 

به ما انگشت داده مامان ميگه،«باچنگال غذابخور.»
خدا به ما صدا داده
مامان ميگه،«جيغ نزن.»
مامان ميگه،«كلم بخور،حبوبات و هويج بخور.»
ولي خدا به ما هوس بستني شيره اي داده.
خدا به ما انگشت داده
مامان ميگه،«دستمال بردار.»
خدا به ما آب گل آلود داده
مامان ميگه،«شالاپ شولوپ نكن.»
مامان ميگه،«ساكت باش،خوابه بابات.»
اما خدا به ما درسطل آشغال داده كه ميشه باهاش شترق صدا داد.
خدا به ما انگشت داده
مامان ميگه،«بايد دستكش هات رو دست كني.»
خدا به ما بارون داده
مامان ميگه،«مبادا خيس بشي.»
مامان ميخواد كه ما مراقب باشيم وزياد نزديك نشيم
به اون سگ هاي قشنگ غريبه اي كه خدا بهمون داده نوازششون كنيم.
خدا به ما انگشت داده
مامان ميگه،«برو دستت رو بشور.»
ولي آخه خدا به ما جعبه هاي پر اززغال .تن هاي سياه شدهْ قشنگ
داده،چه جور!
من چندان باهوش نيستم،ولي يه چيز رو مطمئتم بخدا

يا مامان داره اشتباه مي كنه،يا اگه نه،خدا.

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:30 توسط یه عاشق |

 

چرا ما سعی میکنیم دنیای کوچیک خودمونوخلق کنیم تا به این خیال باطل برسیم که از هر جهت اختیار کل هستیمونو داریم، در صورتی که اطمینان صد در صد داریم که همچو چیزی نیستیم. چرا همش دم از این می زنیم که اسطقس ما فردیته، و اون وقت عملا در هر جنبه ای از زندگیمون خودمونو کوچیک می کنیم که همرنگ جماعت شیم؟

چرا بچه ها جن پری رو قبول دارند، ولی بزرگا ندارن؟ و چرا سر چیزایی که قبول نداریم کلاافه میشیم، در صورتی که راستشو بخوای اختلاف نظرهای ماست که زندگی رو جالب می کنه. مگه نه اینکه نصف دنیا واروونه س، پس اصلغا دلیلی نداره که همه مخا سر همه چی با هم توافق داشته باشیم

و چرا به عنوان بنی نوع احساس می کنیم که به طرف هم کشیده میشیم ، ولی مرتب دور عمیق ترین احساسات و باور هامون حصارهای دفاعی میکشیم تا هیچوقت نتونیم واقعا به  کسی نزدیک بشیم؟

شاید این سردر گمی برای اینه که زندگی همیشه اونجوری که نشون میده نیست

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:29 توسط یه عاشق |

 

عاشقانه های

قصه بي پايان من

اگه بازدیدمت...

اگه باز ببينمت

حرفام ديگه تکراري نيست

چون که نمي گم اين دفعه

دوست دارم اي نازنين

خراب شد اين جمله ديگه

نفرت جاي عشق رو گرفت

بوسه کنار رفته ديگه

اخم و کينه جاشو گرفت

ديگه نيازي ندارم به صدتا مثلت نارفيق

رفيق خود.. خودم مي شم

تا ببيني که تو باختي

حالا هر جا که باشي

ديگه دعام دنبال تو نيست

اينو بدون اي بي وفا

نفرت و کاشتي اين سالها

حالا وقت درو کردنت

بيا اين دل من و باغ پر از نفرت تو

يه روز مياد دلت واسم گريه کنه

بخواد باز دل منو صدا کنه

اما ديره.... خيلي ديره

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:25 توسط یه عاشق |

زن در ضرب‌المثل‌های جهان زنان سوژه ضرب‌المثل‌های متعددی هستند و اين مطلب تنها مربوط به افغانستان نيست. نگاهی داريم به چند ضرب المثل درباره زنان از کشور‌های مختلف جهان: انگليسی: زن فقط يک چيز را پنهان نگاه می‌دارد آنهم چيزی است که نمی‌داند. هلندی: وقتی زن خوب در خانه باشد، خوشی از در و ديوار می ريزد. استونی: از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانواده فقير زن بگير. فرانسوی: آنچه را زن بخواهد، خدا خواسته است. انتخاب زن و تربوز مشکل است. بدون زن، مرد موجودی خشن و نخراشيده بود. آلمانی: کاری را که شيطان از عهده بر نيايد زن انجام می‌دهد. وقتی زنی می‌ميرد يک فتنه از دنيا کم می‌شود. کسی که زن ثروتمند بگيرد آزادی خود را فروخته است. آنکه را خدا زن داد، صبر همه داده. گريه زن، دزدانه خنديدن است. يونانی: شرهاي سه‌گانه عبارتند از: آتش، طوفان، زن. برای مردم مهم نيست که زن بگيرد يا نگيرد، زيرا در هر دو صورت پشيمان خواهد شد. گرجی‌ها: اسلحه زن اشک اوست. ايتاليايی: اگر زن گناه کرد، شوهرش معصوم نيست. زناشويی را ستايش کن اما زن نگير. زن و گاو را از شهر خودت انتخاب کن
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:0 توسط یه عاشق |

گل اگر می شکفد غم تنهایی را ذوق با هم بودن می شکند آه....... باید با هم بود نیز مرحم بود گل اگر می شکفد باغ اگر می خندد شعر اگر می آید از خط زمن ذوق با هم بودن شوق با هم ماندن را دارد ای تو ایثارترین... کاش گلدان نیازم روزی ازگل عشق تو لبریز شود ...... عاشقت
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 2:43 توسط یه عاشق |

بهش بگو

برای یک بار هم شده ، چشماتو رو هم میذاری؟ پیش خودت فکر بکنی ، چقدر اونو دوسش داری؟ برای یک بار هم شده ، خوبیهاشو حدس میزنی؟ پیش خودت فکر بکنی ، دلش رو هرگز نشکنی؟ برای یـک بـار هم شده ، اشکـا شـو یـادت مـیاری؟ پِیــش خودت فــکر بکـنی ، هر گز اونا رونـبـیـنـی؟ برای یک بار هم شـده ، دسـتاشو خــاطــر مــیا ری؟ پـیـش خودت فکــر بـکنی ، نوازشـها از اون دیــدی؟ بــرای یــک بـار هـم شــده، وجودشــو بـــاور داری؟ پــیش خـودت فـکر بکـنی، بـدون اون چــی کم داری؟ بــرای یـک بارهـم شـده، بهش بگو دوسش داری پیش خودت هـی فکر نکن، این بار زمان رو کم داری
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 2:25 توسط یه عاشق |

ما چقدر فقيريم ! ... » روزي يك مرد ثروتمند ، پسربچه ي كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند ، چقدر فقير هستند . آن دو يك شبانه روز در خانه ي محقر يك روستايي مهمان بودند . در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد :« نظرت در مورد مسافران چه بود ؟ »‌ پسر پاسخ داد :« عالي بود پدر! » پدر پرسيد :« آيا به زندگي آنها توجه كردي ؟» پسر پاسخ داد :« بله پدر! » و پدر پرسيد :« چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟» پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت :« فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا . ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد . ما در حياطمان فانوسهاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود ، اما باغ آنها بي انتهاست! » با شنيدن حرفهاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسربچه اضافه كرد :« متشكرم پدر ، تو به من نشان دادي كه ما چقدر فقير هستيم ! »
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 17:15 توسط یه عاشق |

زندگي:

 زندگي تلخي ايام وِداست

زندگي هاله اي از خاطره ها ست

زندگي شادي كامل شدن است

زندگي سهم من از خاطره ها ست

زندگي چشما نيست كه به ((تنهائي دستان غرور)) مينگرد

زندگي بارانيست كه به هنگام وداع

شيشه ي قلب مرا ميشكند.


               Poet:  a neh                   

 Collector : shima

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 23:56 توسط یه عاشق |

002

                                      Collector : shima

 با من آميزش او ا ُلفت موج است و كنار

 دم به دم با من و پيوسته گريزان از من

 به تكلم به خموشي به تبسم به نگاه

 ميتوان برد به هر شيوه دل آسان از من.

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 23:53 توسط یه عاشق |

001

                                      Collector : shima

 

ازم پرسيدي منو بيشتر دوست داري يا زندگيت رو؟

گفتم:زندگيم رو!

قهر كردي و رفتي ولي نمي دونستي كه ((خودت)) همه ي زندگيمي!

****

 زمان بس كند ميگذرد براي آنان كه در انتظارند

 بس طولانيست براي آنان كه در اندوه اند

 و بس كوتاه است براي آنان كه سرخوشند

 اما ابديست براي آنها كه عاشقند!

****

دعايي ميكنم هر شب رود از دل برون مهرت

ولي آهسته ميگويم الهي بي ثمرباشد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 23:50 توسط یه عاشق |

از شیما

اعتراف:

چه نادانند افسونگر پرستاني كه ميدانند

جز شهوت ندائي در قدمها،حرفها ،انديشه هاشان نيست

وليكن باز هم دل را به سوي دام ميرانند                          

جه بسيارند آنهايي كه خوشحالند كه عاشق گشته اند

خيره، به چشمان ِ گناه آلوده ي مستِ جنون

آري!

چه بسيارند آنهايي كه نادم گشته اند جائيكه ديگر راه دشوار است

كه دلهاشان همه چركين

و تنها راه ميماند فقط نفرين!!

نمينالم از آن روزي كه شايد لحظه اي انديشه

 من را دور خواهد كرد و خواهد برد از ياد ت

كه مي دانم سرانجامي چنين

در اين كلام ِآخرين يارم

براي اين من ِ تنها فقط تكرار ِِِِِ تكرار است.

                                   

Poet : shima

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 23:38 توسط یه عاشق |

از شیما

استاد:

از پس شيششه ي عينك استاد سرزنش وار به من مي نگرد

باز در چهره ي من مي بيند كه چه ها در دل من ميگذرد

ميكند مطلب خود را دنبال:بچه ها عشق گناه است گناه

واي گر بر دل نوخواسته اي لشكر عشق بتازد يك گاه      

مي نشينم همه ساعت خاموش بي تو با خويشتنم دنيا ئيست

سا كتم گر چه به ظاهر اما در دلم با غم تو غوغائيست

مبسر امروز چا اسمم را خواند بي خبر داد كشيدم غا يب

رفقايم همگي خنديدند كه جنون گشته به طفلك غا لب

بچه ها هيچ نمي دانستند كه من اينجا يم و دل جاي دگر

دل آنها ست پي درس و كتا ب دل من در پي سوداي دگر.

                                      Collector : shima

                       

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 23:33 توسط یه عاشق |

از شیما

  ميتوان هردَم كنار جاده اي ، تنها نِشَست

  ميتوان هرگز به دنيا دل نبست

  ميتوان در التها بِ لحظه ها در غم شكست

  ميتوان همچو زني ديوانه خو در پي تو اينچنين بيچاره گشت

  ميتوان روزها و هفته ها و ماهها در انتظار نامه اي از تو نشست
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 23:29 توسط یه عاشق |

JavaScript Codes