تبليغاتX
انتظار

انتظار



چی می شد اگه فقط یه لحظه به من  به گذشتمون.به اون مدتی که با هم بودیم به اون حرفایی که بهم می زدی فکر کنی؟

یعنی من اینهمه کم ارزشم که نمی خوای بعد از اینهمه مدت یه خورده تو ذهنت واسم جا بذاری.

با اینکه ازت خیلی دورم ولی وقتی فهمیدم هنوز وبلاگتو میتونی نگاه کنی احساس کردم دوباره مثه روزای اول بهت نزدیک شدم.

ولی این حس فقط مال من بود ای کاش یه لحظه نظرت به طرف من منحرف می شد تا شاید یه  ثانیه به یادم بیفتی.

خیلی سنگدلی.خیلی بی وفایی.خیلی بی خیالی.خیلی...

چه جور می تونی حتی به خودت زحمت ندی که واسه یه بارم که شده ایمیلاتو چک کنی؟شاید یه پسر چشم براهی مثه پیمان  بعد از اینهمه دوری باهات حرف داشته باشه.

ولی من همیشه به خودم دلداری دادمو گفتم :نه اون حتما هر روز وبلاگمو می خونه.حتما یه ریزه به یاد پسر سادهای که این همه مدت به بازیش گرفته بود هست.

با این که می دونم هر کاری میک ردی از روی هوس بود ولی باز هیچکسو به تو ترجیه نمی دم عشق.باور کن هنوزم جای تو تو دلم خالیه خالیس.

این دل از وقتی تو رفتی  سنگ شد.شدم یه پسر بی احساس. خشک.

اصلا می فهمی چی می گم؟

نه تو هیچوقت حرفمو نفهمیدی.حتی وقتی من با تمام وجودم بهت گفتم دوست دارمو واسه همیشه مال خودتم بازم باور نکردی.

آخه چه جوری تونستی همه چیزو فراموش کنی؟

اگه بگم دیوونه شدم تکراریه.اگه بگم هنوزم هر شب به یادت اشک  می ریزم بازم تکراریه.

اشکال نداره بذار این چیزا رو هیچکی  جز خدا نبینه

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 7:40 توسط یه عاشق |

غروب

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 7:37 توسط یه عاشق |

شرمگين ميشوم از وحشت بيهوده ي خويش سرونازيست كه شادابتر از صبح بهار قد برافراشته از سينه ي دشت سر خوش از باده ي تنهائي خويش شايد اين شاهد غمگين غروب چشم در راه من است شايد اين بنده ي صحراي عدم با منش يك سخن است من در انديشه اين سرو بلند وينهمه تازگي و شادابي در بياباني دور كه نرويد جز خار غرق در ظلمت اين راز شگفتم خنده اي ميرسد از سنگ به گوش سايه اي ميدود از سرو/جدا در گذرگاه غروب در غم آويز افق لحظه اي چند به هم مينگريم سايه ميخندد و ميبينم واي... مادرم ميخندد مادر... اي مادر خوب ! اين چه روحي است عظيم؟ وين چه عشقي است بزرگ؟ كه پش از مرگ نگيري آرام تن بيجان تو در سينه ي خاك به نهاليكه در اين غمكده تنها مانده است باز ميبخشد جان قطره خوني كه بجا مانده در آن پيكر سرد سرو را تاب و توان ميبخشد شب همآغوش سكوت ميرسد نرم ز راه من از آن دشت خموش باز/رو كرده به اين شهر پر از جوش و خروش ميروم خوش به سبكبالي باد همه ذرات وجودم آزاد همه ذرات وجودم فرياد
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 20:17 توسط یه عاشق |

JavaScript Codes