تبليغاتX
انتظار

انتظار



من آنقدر خوشبختم که شب ها با لالایی ستاره ها می خوابم.اگر شبی ستاره ها پتوی ابر را بر سر خود بکشند و بخوابند،من باز هم خوشبختم؛ حتی اگر ستاره ها برایم لالایی نگویند. تو فکر می کنی زمستان چیست؟ بهار چیست؟ زمستان قبول کرده که بهار آمده ولی تو نمی خواهی قبول کنی که زمستان را پشت سر گذاشته ای و به بهار رسیده ای؟گذشته ات را بیانداز در حوض خاطره؛دستانت را باز کن واژه های خوشبختی را می بینی که چقدر در دستانت مچاله شده اند؟ زندگی را از خود نگیر. تو چه بخواهی وچه نخواهی زنده ای و زندگی کردن حق توست. راستی؛دوست داری امروز چه رنگی باشد؟درست است؛هر رنگی که تو بخواهی همان میشود. فقط یادت باشد که لحظه هایت را عاشقانه رنگ آمیزی کنی.پنجره را بگشا. می بینی هوا چقدر خوش بوست.آن طرف را نگاه کن. آن طرف آسمان را می گویم؛آن هشت رنگ رنگین کمان را می بینی! تعجب نکن!اگر تو بخواهی، رنگین کمان هم هشت رنگ می شود.فقط کافی است که تو بخواهی. تو می توانی بخواهی پس این آزادی را از خودت نگیر. از همین امروز شروع کن. هیچ وقت دیر نیست. برای آفتاب یک کارت دعوت بفرست، مطمئن باش اگر تو یک بار او را دعوت کنی ،بار دیگر اوست که تو را به میهمانی فرا می خواند.وقتی باران می بارد، فرار نکن، بگذار باران خستگی هایت را بشوید.من که زیر باران حمام می گیرم و زیر آفتاب خشک می شوم، تو را نمی دانم؟!بیا تو هم مثل من یک شاخه گل محمدی به پروانه هدیه کن.بیا تو هم مثل من زیر باران فریاد بزن، هر چه دل تنگت می خواهد بگو،بگذارخالیشوی.آهای با توام گل هایی قالی را آب داده ای؟؟؟؟؟؟؟ *******************************************
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 1:1 توسط یه عاشق |

گريه سايه ها زير درختان در غروب سبز مي گريند شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر و آسمان چون من غبار آلود دلگيري باد بوي خاك باران خورده مي آرد سبزه ها در رهگذر شب پريشانند آه اكنون بر كدامين دشت مي بارد باغ حسرتناك باراني ست چون دل من در هواي گريه سيري
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 23:13 توسط یه عاشق |

دنيا را دوست دارم به خاطر خوبيهايش

پائيز را دوست دارم به خاطر برگ ريزهايش

دريا را دوست دارم به خاطر پهناوريش

كوه را دوست دارم به خاطر عظمتش

آسمان را دوست دارم به خاطر وسعتش

مادرم را دوست دارم به خاطر فداكاريش

تورا دوست دارم ولي نمي دانم چرا

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:31 توسط یه عاشق |

و من امروز برايت دلتنگم

و من امروز برايت مشتاقم

و تو امروز برايم آرزو هستي

- دلتنگم

دلم براي ديدنت پر مي كشد

و نگاهم فقط تو را مي جويد

من امروز:

همه جا بوي تو را مي جويم

و من امروز برايت دلتنگم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:30 توسط یه عاشق |

وصيت نامه آخرين نوشته

بگویید بر گورم بنویسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن...

او رفت تنها به یك دلیل : همان طور كه قبل نیز خوانده بود.. دیگر قوزك پایش طاقت رفتن نداشت!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:28 توسط یه عاشق |

چی بنويسم

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه

چی بنويسم وقتی فلبت من و از توو قصه رونده

وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده

چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

وقتی هیچ کس نمیتونه تو رو پیش من بیاره

شب هم نفسی شب بلند تنهایی تو که هم نفسی بگو کجای دنیایی

چی بگم وقتی زندگي بی تو جلوه ای نداره

وقتی فرياد من و خاموش توی کوچه جا میزاره

وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:27 توسط یه عاشق |

مرا بپذير

مرا بپذير.

و دوباره قصه ي همان كوچكترين جاودانه و بزرگترين عاشقانه.

تو تنهايي و من سرگردان به دنبال دري مي گردم كه به سوي تو باز شود.

آري اين درها را ميبينم ولي چه دورند آنها و تن من خسته و افسرده. با كلامت مرا

جان بده و شوق رسيدن را در من بيشتر كن.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:26 توسط یه عاشق |

وقتی کسی رو دوست داری ، حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی، فقط یه بار نگاش کنی به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد باشه فقط اونی که عشقته ، عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی خیلی چیزا رو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم اما صداشو بشنوی ، شب ، از میون دوتا سیم حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی حسابتو ، حسابی از مردم شهر جدا کنی حاضری جونتو بدی، یه خار توی دستاش نره حتی یه ذره گردو خاک تو معبد چشاش نره حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگر سرزنشه به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کني }}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:25 توسط یه عاشق |

اشکهايت را با دستان لرزانم از روي گونه هايت پاک ميکنم،

نگاهت بي نهايت معصومانه است.

قطره هاي اشکي را که بر روي انگشتانم مانده است

مزمره ميکنم،

مزه دوست داشتن ميدهد،

سرت را روي شانه هايم ميگذاري و اشکهايت دوباره سرازير ميشود،

از لرزشي که به شانه هايم ميدهي تمام بدنم ميلرزد.

سرت را بلند ميکنم و به چشمان خيست زل ميزنم،

بازهم معصومي و بي گناه،

لبريز عشق.

لبهايم را به روي لبهاي سرخت ميگذارم

و لحظه اي در رويا ميميرم، و تو مرا از اين رويا جدا نخواهي كرد.....

{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:24 توسط یه عاشق |

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:22 توسط یه عاشق |

در آغاز حتي نيستي هم وجود نداشت

زيرا بايد هستي وجود  مي داشت که نيستي در مقابل آن معنا مي يافت و تعريف مي شد

و تنها خود خداوند بود جدای از همه هست و نيستها

و روزی خداوند اراده کرد تا روحش را در عالم وجود نمايان سازد و اينطور بود که هستي با همه زيبائيهايش شکل گرفت

و طبيعت و هستي از وجود او سرچشمه گرفت و خداوند عکس خود را برای انديشه و توجه در زمين به يادگار گذاشت

و به اين انديشه کنيدکه هستي تا کجا امتداد دارد و يقينا در نقطه اي هستي به پايان مي رسد و پس از آن مرز که هستي به پايان مي رسد نيستي آغاز مي شود

نيستي که نيست ، اما آغاز مي شود

زيرا هستي انتهائي دارد

و شک نداشته باشيد که اگر تعريف ما از خداوند تنها خلاصه به بهشت و جهنمش نميشد ديگر برای همه ما آزار رساندن به ديگران برای کسب امتيازات مادی هيچ مفهومي نداشت

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:21 توسط یه عاشق |

باز ميخندد مهر
باز ميتابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوي صحراي عدم پويد راه
با دلي خسته و غمگين همه سال
دور از اين جوش و خروش
ميروم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ كبود
تا كشم چهره بر آن خاك سياه
وندرين راه دراز
ميچكد بر رخ من اشك نياز
ميدود در رگ من زهر ملال
منم امروز وهمان راه دراز
منم اكنون وهمان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشك نياز
بينم از دور در آن خلوت سرد
در دياري كه نجنبد نفسي از نفسي
ايستادست كسي
روح آواره كيست؟
پاي آن سنگ كبود؟
كه در اين تنگ غروب
پر زده آمده از ابر فرود
مانده ام خيره به راه
نه مرا پاي گريز
نه مرا تاب نگاه

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:20 توسط یه عاشق |

در بياباني دور كه نرويد جز خار كه نتوفد جز باد كه نخيزد جز مرگ كه نجنبد نفسي از نفسي خفته در خاك كسي زير يك سنگ كبود در دل خاك سياه ميدرخشد دو نگاه كه به ناكامي از اين محنتگاه كرده افسانه ي هستي كوتاه
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:19 توسط یه عاشق |

اگر شبی ستاره ها پتوی ابر را بر سر خود بکشند و بخوابند،من باز هم خوشبختم؛ حتی اگر ستاره ها برایم لالایی نگویند.
تو فکر می کنی زمستان چیست؟ بهار چیست؟ زمستان قبول کرده که بهار آمده ولی تو نمی خواهی قبول کنی که زمستان را پشت سر گذاشته ای و به بهار رسیده ای؟گذشته ات را بیانداز در حوض خاطره؛دستانت را باز کن واژه های خوشبختی را می بینی که چقدر در دستانت مچاله شده اند؟ زندگی را از خود نگیر. تو چه بخواهی وچه نخواهی زنده ای و زندگی کردن حق توست.
راستی؛دوست داری امروز چه رنگی باشد؟درست است؛هر رنگی که تو بخواهی همان میشود. فقط یادت باشد که لحظه هایت را عاشقانه رنگ آمیزی کنی.پنجره را بگشا. می بینی هوا چقدر خوش بوست.آن طرف را نگاه کن.
آن طرف آسمان را می گویم؛آن هشت رنگ رنگین کمان را می بینی!

تعجب نکن!اگر تو بخواهی، رنگین کمان هم هشت رنگ می شود.فقط کافی است که تو بخواهی. تو می توانی بخواهی پس این آزادی را از خودت نگیر. از همین امروز شروع کن. هیچ وقت دیر نیست. برای آفتاب یک کارت دعوت بفرست، مطمئن باش اگر تو یک بار او را دعوت کنی ،بار دیگر اوست که تو را به میهمانی فرا می خواند.وقتی باران می بارد، فرار نکن، بگذار باران خستگی هایت را بشوید.من که زیر باران حمام می گیرم و زیر آفتاب خشک می شوم، تو را نمی دانم؟!بیا تو هم مثل من یک شاخه گل محمدی به پروانه هدیه کن.بیا تو هم مثل من زیر باران فریاد بزن، هر چه دل تنگت می خواهد
بگو،بگذارخالیشوی.آهای با توام گل هایی قالی را آب داده ای؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:19 توسط یه عاشق |

ع ش ق

واقعا ع ش ق چیست؟

واقعا عشق چيست ؟؟؟

عشق را مي شود جاذبه و كشش قلبي آدم به سوی كمال و زيبايي دانست. زيبايي، يكي از كمالاتی است و زيبای مطلق، خداست. عشق رو جز با عشق نميشود  شناخت. عشق رو جز عاشق نميتواند درك كند؛ اما برای نزديك شدن موضوع به ذهن، ميتونيم از مثالهای موجود در مراتب پايين تر موجودات زنده استفاده كنيم.

جذبه ی پروانه به سوی شمع، كشش شاخ و برگ درختان به سوی نور، كشش ريشهها به سمت خاك، گرايش انساني كه در تاريكي قرار ميگيرد، به سوی هر نقطة نوراني، كشش برخي حيوانات به طرف جريانها و ميدانهای مغناطيسي و نظاير آن، ميتوانند نمونههایی از اين قبيل باشند.

عشق در مرتبهای بسيار عاليتر و به عنوان عاليترين تجلي عالم هستي، قلب انسان رو به سوی كمال و زيبایی مطلق سوق ميدهد. انسان رو خدا به گونهای آفريده كه وقتيی به سوی نور وجود مطلق متمايل ميشه، با تمام وجود به طرف اون كشيده ميشود. به اين ترتيب، عشق كشش قلب آدمي به سوی خداست.

حب يا عشق، ماهيتي انساني داره و هدف اصليی آن هم خداست؛ ولي اين كه چرا عشق كه اصالتاً‌ بايد متوجه خدا باشد، به انسانها تعلق پيدا مي كن، سؤالي كه ميشود به اين طريق به اون پاسخ داد: كه عشق در مراتب پايينتر انساني به سمت نشانههايي از جمال و كمال الهي كه در انسانها به عنوان خليفة او به وديعت گذاشته شده، متوجه ميشود.

انساني كه هنوز نمي تواند دركي از جمال و كمال مطلق داشته باشد، لاجرم به سوی جمالهای عيني و قابل رويت كشيده ميشود و به سوی كمالات و عواطف انسانيي كه نشانههایی از رأفت الهي در وجود انسانه، سوق پيدا مي كند. به عبارت ديگر، عشق يك انسان به انسان ديگر، اگر خالي از هواها و اميال باشه، نشانه‎‎ای از عشق به كمال مطلق است...

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 4:58 توسط یه عاشق |

جملات طلایی

نیروهای جسمی وذهنی متمرکزشدند،توانایی فرد برای حل مشکلات به طور حیرت انگیزی چند برابر می شود.

تمرکز در معنای اصلی و درست کلمه،توانایی دقت وتوجه ذهن روی یک موضوع واحد است

میزان کارایی شما هرچه باشد،توانایی بالقوه شما بیشتر از آن است که تاکنون به فعل در آمده است

تنها ابزار موفقیت که قعا به آن نیاز دارید،صرف نظر از اینکه کارتان چیست،این است که بیشتر و بهتر از آن چه از شما انتظار می رود،کارایی داشته باشید و خدمات عرضه کنید

کار خودتان را انجام دهید،اما نه فقط در حد وظیفه،بلکه اندکی بیشتر و از روی سخاوت،همین مقدار اندک به اندازه تمام کار ارزش دارد

تمام افکار خود را روی کاری دارید انجام می دهید،متمرکز کنید،پرتو های خورشید تا متمرکز نشوند نمیسوزانند

افرادی هم که توانایی متوسطی دارند می توانند کارهای بزرگ انجام دهند اگر هر بار تمام نیروی خود را به طور خستگی ناپذیر روی یک چیز متمرکز کنند

خودتان را تحت فشار بگذارید...تصور کنید که یک ماه دیگر باید شهر را ترک کنید.طوری کار کنید که گویا مجبور هستید قبل از ترک شهر تمام کارهای اصلی تان را به اتمام برسانید

قدرت های فردی خود را به حد اکثر برسانید...اوقاتی از روز را که از نظر ذهنی و جسمی کارایی یشتری بازدهی را داشته باشید

خودتان را به فعالیت ترغیب کنید،یعنی این که خودتان مشوق خودتان باشید.در هر شرایط یا موقعیتی به دنبال کسب نتایج خوب باشید.به جای تمرکز بر مشکلات به دنبال راه حل بگردید

همواره فردی خوش بین و سازنده باشید

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 22:1 توسط یه عاشق |

گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند.
با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کرم، مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکيه کردم و آرام شدم.
نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و بويت بوي بهار عشق. با تو احساس امنيت مي کنم. احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند.
روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها.
منو نسپار به فصل رفته ي عشق
نذار کم شم من از آينده ي تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توي آغوش بخشاينده ي تو

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 5:27 توسط یه عاشق |

شیطان از انتشار لیلی میترسید
خدا به شیطان
  گفت:لیلی را سجده کن . شیطان غرور داشت سجده نکرد.
گفت: من از اتشم و لیلی از گل.
خدا گفت: سجده کن زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شدو کینه ی لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی ابرو کند و تا واپسین روز حیات فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت : نمی توانی هرگز نمی توانی . لیلی دردانه ی من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمرا هیش
  را نمی توانی حتی تا وا پسین روز حیات.
شیطان میداند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند.
عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بد نامی لیلی
  را می خواهد  بهانه ی  بودنش تنها  همین است.
می خواهد قصه ی لیلی را به بی راهه کشد.
نام لیلی رنج شیطان است شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی
  عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 5:25 توسط یه عاشق |

اسب وحشی

نمی دانم چه کس خواهد آمد
و سرزمین بکر مرا فتح خواهد کرد؟
و کیست که
افسار این سپید بادپا را بدست خواهد گرفت؟
و در کدام روز شریف
و کدامین تشنه
با خون گلوی زخم خورده این اسب وحشی سیراب خواهد شد؟
و اکنون
تو
تو ای بزرگ سوار!
 من ترا به طلوع فردا فرا می خوانم
به عبوری نرم
چون نور
از روزن برگهای آکاسیا

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 5:19 توسط یه عاشق |

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا

بگذر از من،من تو رت بیگانه ام

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 5:15 توسط یه عاشق |

حافظ

اگر ان ترک شيرازي بدست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبريزي

اگر ان ترک شيرازي بدست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر انکس چيز ميبخشد ز مال خويش ميبخشد

نه چون حافظ که مي‌بخشد سمرقند و بخارا را

شهريار

اگر ان ترک شيرازي بدست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را

هر انکس چيز مي‌بخشد بسان مرد مي‌بخشد

نه چون صائب که ميبخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي‌بخشند

نه آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

نظر خودم

اگر ان ترک شيرازي بدست ارد دل ما را

دهانش را به سرويسم که باز ارد دل ما را

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 17:35 توسط یه عاشق |

 

آه تو اگر دانستی

که چه دردی دارد

خنجر ازدست رفیقان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی

ای دوست ...                    چرا تنهایي

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 17:34 توسط یه عاشق |

اگه میخوای بری برو، از تو دوباره میگذرم

نگاه نکن به گریه هام، من از تو بی وفا ترم

فکر کن اشتباهه عمرتم ،که دیگه تکرار نمیشیم

این دفعه دیگه بر نگرد ،من واسه تو یار نمیشیم

نه غم میخوام نه خاطره، فقط میخوام رها بشم

تو این غریبی نمیخوام ،مجنون قصه ها بشم

از توی قصه هام برو، دیگه تو فکر من نباش

تمام کن این قاعله رو، نمک رو زخم من نپاش

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 17:33 توسط یه عاشق |

عاقل مباش که  غم  دیگران  خوری

دیوانه باش که غمت دیگران خورند

*************

گویند  مردمان  غم  دیوانه  می خورند

دیوانه هم شدیم و غم ما کسی نخورد !

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 17:32 توسط یه عاشق |

 

آنچه از دیگر یاران نشنید

از لب پر گهر من بشنید

بوته خشک بیابانی بود

غافل از عالم انسانی بود

اشک شب گشتم و ابش دادم

سنبلش کردم و تابش دادم

آنچه در جان و دلم بود صفا

ریختم در دل و جانش ز وفا

زانکه شب تا بسحر بیدار است

از پریشانی دل بیمار است

باورم شد که گرفتار دل است

بس که میگفت که بیمار دل است

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 17:32 توسط یه عاشق |

دوست دارم با صدای آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

 

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم با صداي آهسته

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 17:29 توسط یه عاشق |

دوست دارم

روزي فکر کردم فقيرترين فرد روي زمينم ؛

اون روز روزي بود که تو را از دست دادم.......

خواستم برايت اشک بريزم ، ولي افسوس !!!!

که تمام اشکهايم را براي به دست آوردنت ريخته بودم....

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 17:29 توسط یه عاشق |

یکرنگی کلمات را دوست دارم
نان
درد و .......
که از هر دو طرف (سو)خودشانند
دوروئی ندارند
می خواهم برای همیشه
به آنها دل ببندم
به پاکی و بی فریبیشان
کلمات دلنشین فریاد کشیده نمی شوند،نجوا می شوند.
 
دشمنانت را ببخش، این کارت نابودشان می کند.
 
انسان های بزرگ بخل نمی ورزند، لجاجت نمی کنند و کینه به دل نمی گیرند.
بهترین اندرزها آنهایی هستند که زندگی شده اند،نه سخنرانی.
به یاد داشته باش که گاهی سکوت بهترین پاسخ است.
ساده زندگی کن،سخاوتمندانه عشق بورز،عمیق توجه کن ومهربانانه
سخن بگو.
هرگز اجازه ندهید شکست حرف آخر را بزند.
آیینه اتو مبیل برای این نیست که رو به عقب رانندگی کنید باید از گذشته
درس بیاموزیم نه این که در گذشته زندگی کنیم.
به خاطر داشته باش که این شخصیت آدمی است که سرنوشت او را میسازد.
هیچ ناز بالشی نرم تر از وجدان آسوده نیست

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 17:27 توسط یه عاشق |

وقتي خداوند شما را به لبه پرتگاهي هدايت كرد، كاملا به او اعتماد كنيد. چون يكي از اين دو اتفاق خواهد افتاد: او شما را مي‌گيرد اگر بيفتيد يا اينكه يادتان مي‌دهد چگونه پرواز كني

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 17:25 توسط یه عاشق |

بازم شب شد

بازم شب شد............بی خوابی.....گریه.........غم

باز همه با هم اومدن سراغم

آخر تو یکی از این شبا میمیرم

باز باید تا صبح تنها بمونم.............

باز باید بشینم و منتظر باشم تا شاید بیادو این انتظار و تموم کنه

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 17:23 توسط یه عاشق |

شهر عشق

شهر عشق
 
می نویسم از تو!
 
از تو ای شادترین ای تازه ترین نغمه عشق
 
تو که سر سبز ترین منظره ای تو که سر شار ترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم
 
و تو که سنگ صبورم بودی
 
در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه واندوهم بود
  به تو می اندیشم!  به تو می بالم!  

 
روزها می گذرد
 
عشق ما رو به خدایی شدن است
 
رو به بهتر شدن از هر حسی
  
که در این غالم خاکی پیدا می شود
  
دوستت دارم از همین نقطه خاکی تا عرش
            
دوستت دارم
          از زمین تا به خدا

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 1:8 توسط یه عاشق |

تضاد...

تضاد...

و غزل عاشقانه ای را کشتم!
پروانه ای را از شمع دور کردم!
مجسمه سازی را به کوه بردم!
مجنونی را به دشت!
عارفی را به دیوانه خانه!
دیوانه ای را به مکتب!
آخوندی را به رقاص خانه!
رقاصی را به مسجد!
مرگ را کشتم!
زندگی را نفس کشیدم!
شعر نوعی سروده ام ضد!
شعر سپیدی نغز!
به غزل سرانه دادم!
سهراب را حافظ کردم!
پرنده را سهراب!
آب را به سربالایی کشیدم!
آتش را به سرا زیری!
حال خود را کجا برم؟؟؟
خانه ی معشوق؟
کنار شمع؟
پیش شیرین یا کنار لیلی؟
مجلس درس عارف خوب است
یا دیوانه خانه؟
پیش شیخ یا کنار میخانه؟
مرگ برایت بهتر است
یا تنفس؟
آیا شعری نو می گویم؟؟
شعر سپیدم کو؟
غزلک کجایی؟
فال سهراب بگیرم؟
یا پرنده را آزاد کنم؟
آب را بنوشم
یا آتش درون راخاموش کنم؟
همه ی تضاد ها
از روی عادت
سازش یافتن
مگر دل کوچک پرنده
به سنگ
و دل نازک من
به غم
میرم به دیاری دور
به خاک

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 1:1 توسط یه عاشق |

زهر هجری چشيده‌ام که مپرس

دلبری برگزيده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار

درد عشقی کشيده‌ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش

می‌رود آب ديده‌ام که مپرس

سخنانی شنيده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی

لب لعلی گزيده‌ام که مپرس

رنج‌هايی کشيده‌ام که مپرس

بی تو در کلبه گدايی خويش

همچو حافظ غريب در ره عشق

به مقامی رسيده‌ام که مپرس

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز

گفتا ز خوبرويان اين کار کمتر آيد

گفتا که شب رو است او از راه ديگر آيد

گفتم که بر خيالت راه نظر ببندم

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آيد

گفتم خوشا هوايی کز باد صبح خيزد

گفتا خنک نسيمی کز کوی دلبر آيد

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آيد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآيد

گفتم دل رحيمت کی عزم صلح دارد

گفتم زمان عشرت ديدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاين غصه هم سر

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 0:59 توسط یه عاشق |

ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآيی درياب ضعيفان را در وقت توانايی دايم گل اين بستان شاداب نمی‌ماند ديشب گله زلفش با باد همی‌کردم گفتا غلطی بگذر زين فکرت سودايی صد باد صبا اين جا با سلسله می‌رقصند اين است حريف ای دل تا باد نپيمايی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايی يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايی ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نيست شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايی ای درد توام درمان در بستر ناکامی و ای ياد توام مونس در گوشه تنهايی در دايره قسمت ما نقطه تسليميم لطف آن چه تو انديشی حکم آن چه تو فرمايی فکر خود و رای خود در عالم رندی نيست کفر است در اين مذهب خودبينی و خودرايی زين دايره مينا خونين جگرم می ده تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينايی حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شاديت مبارک باد ای عاشق شيدايی
نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 0:46 توسط یه عاشق |

اگر کسی را دوست داری

 

اگر كسي را دوست داري؟

شکسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر

برنگشت از اول براي تو نبوده .

دانشجوي زيست شناسي : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... او

تکامل خواهد يافت .

دانشجوي آمار : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر دوستت

داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يک رابطه مجدد غير

ممکن است .

دانشجوي فيزيک : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر برگشت

، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطکاک بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه

برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است .

دانشجوي حسابداري : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر

برگشت ، رسيد انبار صادر کن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهکار بفرست .

دانشجوي رياضي : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر

برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر نه از در عدد صفر ضربش کن.

دانشجوي کامپيوتر : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر

برگشت ، از دستور کپي - پيست استفاده کن و اگر نه بهتر است که ديليت اش کني.

دانشجوي خوشبين : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن... نگران

نباش بر مي گردد .

دانشجوي عجول : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر در

مدت زماني معين بر نگشت فراموشش کن .

دانشجوي شکاک : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر برگشت

، از او بپرس " چرا " ؟

دانشجوي صبور : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر

برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد .

دانشجوي شوخ طبع : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر

برگشت ، باز هم به حال خود رهايش کن ، اين کار را مرتب تکرار کن .

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 18:22 توسط یه عاشق |

خدا

روي ما نگاه خدا خنده مي زند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم

زيرا چو زاهدان سيه کار خرقه پوش

پنهان ز ديدگان خدا مي نخوردي ايم

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 18:19 توسط یه عاشق |

زندگی

زندگي چون گل سرخي است پراز خار پر از برگ پراز عطر لطيف يادمان باشد اگر گل چيديم عطروبرگ وگل و خار همه همسايه ديوار به ديوار همند
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 18:16 توسط یه عاشق |

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند .

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند . فرشته پَري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته . شاعر پَر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت . و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت . خدا گفت : ديگر تمام شد ، ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود . زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود ، زمين برايش کوچک است . و فرشته اي که مزه عشق را بچشد ، آسمان برايش تنگ مي شود . فرشته دست شاعر را گرفت تا راه هاي آسمان را نشانش بدهد . و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه هاي زمين را به او معرفي کند . شب که هر دو به خانه برگشتند ، روي بال هاي فرشته قدري خاک بود و روي شانه هاي شاعر چند تا پَر ... فرشته پيش شاعر آمد و گفت : مي خواهم عاشق شوم . شاعر گفت : نه ، تو فرشته اي و عشق کار تو نيست . فرشته اصرار کرد و اصرار کرد ... شاعر گفت : اما پيش از عاشقي بايد عصيان کرد و اگر چنين کني از بهشت اخراجت مي کنند . آيا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده اي ؟ اما فرشته باز هم پافشاري کرد ، آن قدر که شاعر به ناچار نشاني درخت ممنوعه را به او داد . فرشته رفت و از ميوه آن درخت خورد ، اما پَرهايش ريخت و پشيمان شد . آن گاه پيش خدا رفت و گفت : خدايا مرا ببخش ، من به خودم ظلم کرده ام ، عصيان کردم و عاشق شدم . آيا حالا مرا از بهشتت بيرون مي کني؟ خدا گفت : پس تو هم اين قصه را وارونه فهميدي ! پس تو هم نمي داني تنها آن که عصيان مي کند و عاشق مي شود ، مي تواند به بهشت من وارد شود . و آن وقت خدا نهمين در بهشت را باز کرد . فرشته وارد شد و شاعر را ديد که آنجا نشسته است ، در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط ! فرشته حقيقت ماجرا را برايش گفت . اما او باور نکرد ! آدم ها هيچ کدام اين قصه را باور نمي کنند ، تنها آن فرشته است که مي داند بهشت واقعي کجاست !!!
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 18:15 توسط یه عاشق |

عشق

تو اسمان ابی ارام و روشنی

من چون کبوتری در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید ارزوی منی گرمتر بتاب

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 18:13 توسط یه عاشق |

مرگ

وصیت می کنم وقتی که مردم

به شهر عاشقان خاکم نمایید

به جای سنگ مرمر بر مزارم

درخت بید لیلی را بکارید

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 18:13 توسط یه عاشق |

خواب بودم شبي . . . ديديم کسي در مي زند . . . در را گشودم روي او . . . ديدم غم است در ميزند . . . اي دوستان بي وفا . . . از غم بياموزيد وفا . . . غم با آن همه بيگانگي . . . هر شب به من سر مي زند

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 5:51 توسط یه عاشق |

وقتي از مادر متولد شدم ، صدايي در گوشم طنين انداز شد ... گفتم کيستي ؟ گفت غم ... ابتدا فکر کردم غم عروسکي است که ميتوان با آن بازي کرد ... ولي بعدها دانستم که عروسکي بودم بازيچه ي دست غم
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 5:51 توسط یه عاشق |

دل من می خواهد

من دلم ميخواهد ... خانه اي داشته باشم پر دوست ... كنج هر ديوارش ... دوستانم بـنشينند آرام ... گل بگو گل بشنو ... هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد ... شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست ... شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست ... بر درش برگ گلي ميكوبم ... و به يادش با قلم سبز بهار ... مينويسم : اي يار خانه دوستي ما اينجاست

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 5:50 توسط یه عاشق |

غروب عشق

غروب عشق

میتوان در کوچه های زندگی

پاسخ لبخند را به یاس داد...!

میتوان جای غروب عشق را

به طلوع ساده ای احساس کرد

میتوان در قلبهای بی فروغ

لحظه ای برق زد خورشید شد

میتوان در غرب داغ کویر

گاه ان ابری که می بارید شد...!

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 5:50 توسط یه عاشق |

والاترين و قدرتمند ترين قانون زندگي عشق است
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 5:49 توسط یه عاشق |

در غروب لحظه ها تنها من و دريا و دل

همچنان با ياد تو شيدا من و دريا و دل

هر که بيني ز ره ديده گرفتار دل است

آنکه دل داده و روي تو نديدست، منم!

روزی که دلم پيش دلت بود

دستان مرا فشردی که نرو

روزی که دلت به ديگری مايل شد

کفشانِ مرا جفت نمودی که برو

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 5:48 توسط یه عاشق |

تقديم به تو که ....

آنکس که درد عشق بداند

اشکی بر این سخن بفشاند

********************************

این سان که ذره های

سر در کمند

شاید محال نیست که بعد از هزار سال

روزی غبار ما راآشفته پوی باد

در دور دست دشتی از دیده ها نهان

بر برگ ارغوانی

پیچیده با خزان

یا پای جویباری

چون اشک ما روان

پهلوی یکدگر بنشاند

ما را به یکدگر برساند

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 5:48 توسط یه عاشق |

نگاه کن !

 

نگاه کن !

من چه بی پروا ...

چه بی پروا

به مرز قصه های کهنه می تازم

نگاه کن با چه سر سختی تو این سرما

برای عشق

یه فصل تازه می سازم

یه فصل پاک

یه فصل امن و بی وحشت

برای تو که یک گلبرگ زود رنجی

یه فصل گرم وراحت زیر پوست من

برای تــوکه با ارزشتـــرین گنـــــجی

نگاه کــن من به عشق تو چه لیلا وار

تن یــخ بــسته پــرواز می بــوسم

بیا گرم کن منو با سرخی رگهـات

من اون رگهای پر آواز می بوسم

تو رو می بوسم ای پاکیزه عریان

تو رو پــاکــیــزه مثل مخمل قرآن

طلوع کن من حرارت از تو می گیرم

طلوع کن من شهامت از تو می گیرم

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 5:47 توسط یه عاشق |

ای نازنین

ای نازنین

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

اهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

ازار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت:

اندوه چیست عشق کدام است غم کجاست؟

بگذار تا بگویمت:این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از اشیان جداست

دلتنگم انچنان که:اگر بینمت به کام

خواهم که بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین- که هیچ وفا نیست با منت-

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 14:28 توسط یه عاشق |

تقدیم به کسی که همه عشقم به او حقیقت است

عشق يعني خون دل يعني جفا

عشق يعني درد و دل يعني صفا

عشق يعني يك شهاب و يك سراب

عشق يعني يك سلام و يك جواب

عشق يعني يك نگاه و يك نياز

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني تا ابد فاني شدن

عشق يعني عابد و زاهد شدن

عشق يعني همچو ليلا خون شدن

یا چو مجنون راهی صحرا شدن

عشق یعنی تیشه فرهاد ها

عشق یعنی عالم فریاد ها

عشق یعنی زخم کوه بیستون

عشق یعنی ناله های درد و خون

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی یکه و تنها شدن

عشق یعنی التماس و انتظار

عشق یعنی تا ابد با من بمان...

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 14:24 توسط یه عاشق |

JavaScript Codes